رهام کوچولو

هديه زيباي خدا

تولد دو سالگي

با اين كه تصميم گرفته بودم تند تند وبلاگ رهامو آپديت كنم باز هم نشد اين وسط گوشيم رو دزد زد و يه چند وقتي داغ دارش بودم(تازه لباس مشكيمو دراوردم و فردا يه گوشي ديگه ميخرم ) اما قرار بود عكسهاي تولد امسال پسرمو بذارم ، اصلا باورم نميشه رهام كوچولوي من دو ساله شده و اينقدر شيرين تر از هميشه ! تولد امسال رو خونه مامانم اينا گرفتيم ، هشتم آبان   اين بيسكوييتارم خودم درست كردم و مثل پارسال چند تاشو گذاشتم فريزر يادگاري ...
16 آذر 1392

اين روزهاي پر مشغله

وايييي... باورم نميشه ، بالاخره تونستم بيام سراغ وبلاگ نويسي اين دو ماه كلي سرم شلوغ بود ، اوايل شهريور بود كه تصميم گرفتم بخونم واسه ارشد ! با انگيزه و علاقه بسيار رفتم و دو تا كلاس كنكور و آزمونهاي پژوهش ثبت نام كردم و شروع كردم به پيدا كردن يه مهد كودك خوب واسه رهام... يكي دو هفته هر روز با يه ليست بلندبالا ساعت 9 صبح با رهام بيدار مي شديم و مي رفتيم بازديد مهد كودك . رهام هم كه فكر مي كرد اين يه نوع تفريحه و كلي ذوق مي كرد بچم خلاصه بعد از كلي تحقيق تو يه مهد خوب ثبت نام كرديم و قرار شد از روزي نيم ساعت شروع بشه مهد رفتن تا هر وقت كه كامل عادت كنه به مربي و محيط. روز اول كه خودمم با رهام تو زمين بازي مهد بودم و كلي بچه بازي كرد...
11 آبان 1392

مرداد 1392

ماه مرداد ، بهترين ماه سال ( چون تولد خودمه !! ) هم گذشت ... اين ماه رو به جز هفته اولش كامل مشهد بوديم و خدا رو شكر خوش گذشت... مهموني و افطاري هاي زيادي دعوت شديم ، خريد هاي خوبي كرديم و آخرش هم كه عروسي دوست صميمي من بود و خيلي خوش گذشت. رهام هم كه تو خونه مامانم اينا تا مي تونست با ابوالفضل آتيش مي سوزوند و كيف مي كرد... اونقدر خوب باهاش بازي مي كنه انگار هم سنشه ، همش هم در حال " ادودض " گفتنه ... به بابام هم يك علاقه ي بسيار شديدي داره طوريكه وقتي بابام باشه از بغلش پايين نمياد. حتي وقتي بابام از بيرون ميومد خودشو لوس مي كرد و گريه و قهر كه چرا منو نبرده بودي ... با عمه مهتابش هم خيلي خوب جوره و دو سه روز كامل تنها پيششون موند....
5 شهريور 1392

بيست ماهگي

باز هم يه مدت طولاني آپديت نكردم! آخه رهام اصلا نميذاره لب تاپ روشن كنم... يا مياد دكمه هاشو ميكنه ،يا مانيتورشو فكر ميكنه مثل گوشي تاچ اسكرين هست و همش مياد گزينه هاي مختلفو ميزنه و وقني عمل نميكنن عصباني ميشه ، يا سي دي رامو سيصد بار باز و بسته ميكنه ، يا ميگه ناناي بذار و ولكن نيست... بگذريم... اين ماه خدا رو شكر كلي برنامه داشتيم و حوصلمون زياد سر نرفت ؛ سه روز با مامانم اينا و ماماني اينا رفتيم شمال ، هوا خوب بود و خوش گذشت. البته رهام از دريا مي ترسيد و از شن و ماسه هم بدش ميومد ، واسه همين همش تو بغل بود كنار دريا. عوضش عاشق استخر و آب بازيه ، ما هم چند بار تو اين مدت برديمش استخر و كلي حال كرده كه عكساشو ميذارم. بقيه اتفاقا...
29 تير 1392

يك آخر هفته ي خوب

اول از همه بگم  به دليل اتمام دوران تحصيلم كه به خاطر بسياري از مسائل مختلف و گاها پيچيده(!) اندكي طولاني شده بود بسيار خوشحالم !!! و به خودم تبريك ميگم ! اين پنجشنبه و جمعه اي كه گذشت اولين " آخر هفته " اي بود كه دغدغه هيچ درس و كلاسي رو نداشتم و واسه همين بهم خوش گذشت...  عصر پنجشنبه خونه مريم جون (مامان هانا كوچولو) دعوت بوديم كه با رهام رفتيم اونجا. اولش كه رهام چسبيد به من چون از خواب بيدار شده بود ، ولي بعدش با بچه ها كلي بازي كردن و البته كلي فضولي ! رهام هر دو دقيقه يكبار مي رفت كفشامونو از دم در مي آورد و مي گفت دد ... تو آشپزخونه سرك مي كشيد و فندك گازشون رو همش مي زد ! چند تا از عكساش: در حال خوردن ژله و توت فرنگ...
25 خرداد 1392

عكس آتليه 2

خيلي وقت بود وبلاگ آپديت نكرده بودم! اونم به خاطر شيطنت هاي رهامه كه نميتونم حتي چند لحظه هم تمركز كنم و چهار خط بنويسم! اونوقت نميدونم چه جوري ميخوام براي كنكور درس بخونم!؟؟ شايد چند ماهي به صورت نيمه وقت  يا مثلا سه روز در هفته بذارمش مهد و يه كم درس بخونم ... حتي فكر اينكه بخوام به ليسانس بسنده كنم يا بشينم و خانه داري كنم هم اذيتم ميكنه ، پس بايد حتما عزممو جزم كنم و ادامه بدم. حالا بريم سر اصل مطلب ، يه سري قبل عيد رهامو بردم آتليه با سفره هفت سين عكس انداخت و چند تا عكس هم براي تقويمش گرفتم: براي گرفتن همين چند تا عكس اونقدر شيطوني و فضولي كرد كه از ايكه تنهايي بردمش اتليه پشيمون شدم! دوباره تو تعطيلات عي...
5 خرداد 1392

2 خرداد 92/مهموني/باغ

صفورا جون واسه پنجشنبه همه دوستا رو دعوت كرده بود باغشون توي دركه ... من هم صبح زود(ساعت 9 كه براي من صبح خيلي زوده!) بيدار شدم و تا رهام خواب بود سه تا ظرف كيك درست كردم و رفتم حمام.بعد كلي لباس اتو كردم ، حاضر شديم و رفتيم دنبال شقايق جون و دخترش ليانا... ساعتهاي 3و نيم بود رسيديم اونجا ، يه سري از بچه ها اومده بودن و خيلي هام بعد از ما رسيدن. تعدادمون نسبتا زياد بود و خيلي خوش گذشت... هر كدوم از بچه ها يه مدل بودن و تو يه سري از كارها مهارت داشتن! بعضيا به خصوص دخترها مثل آوا و پرنيان خيلي خوب  و كامل صحبت مي كردن... بنيا فوق العاده ناز داشت و خودشم واسه پسرا گرفته بود... آرتين بسيار كنجكاو بود و سرشو مينداخت پايين و شيطنتاشو ميكرد...
4 خرداد 1392

نوروز 1392

وای که چقدر زود 21 روز از سال 92 گذشت... اصلا آدم نمیفهمه کی صبح میشه کی شب! اما در هر حال خدا رو شکر زنده ایم و نفس می کشیم ... امسال تعطیلات خوبی داشتیم و همش مسافرت بودیم ، عید دیدنی هم جای خاصی نرفتیم چون کل فامیل هم با ما تو سفر بودند. یه روز قبل سال تحویل رفتیم شمال و سال تحویل اونجا بودیم.من و عمه شمسی تو سه روزی که شمال بودیم سه بار رفتیم کل مرکز خریدهای اونجا رو گشتیم که خیلی حال داد.رهام هم که واسه خودش کلی راه میرفت و ذوق میکرد، اونقدر شیطونی میکرد و خودسر شده بود که یهو دیدیم به سرعت برق از در یه ماشین که دم مرکز خرید پارک بود رفته بالا و نشسته پشته فرمونش!! همه این مراحل هم خیلی سریع انجام داده و  خدا رحم کرد بچم گم نشد...
21 فروردين 1392

16 ماهگی

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت دو و نیم بامداده! رهام رو باباش خوابونده و خودش هم خوابیده. این چند روز سرمون شلوغ بوده و همش بیرون بودیم واسه کلاس و کار و خرید و مهمونی و ... . که البته با وجود خستگی این سرگرمی ها رو دوست دارم چون باعث میشه کمتر فکر و خیال کنم یا به عبارتی بیشتر در حال زندگی کنم تا توی گذشته و آینده ی خیالی... دو هفته پیش رفتیم خونه سمانه جون و امیر مهدی کوچولو دوست رهام ، که خیلی خوش گذشت و رهام هم با دوستای فسقلیش تا میتونستن آتیش سوزوندن و خونه سمانه جونو  کن فیکون کردن ،یکی رو مبل بود یکی رو میز یکی تو کشوی میز یکی پشت یخچال تو آشپزخونه یکی در حال دویدن و  .........  تا جایی که یادمه اون روز آوا ...
17 اسفند 1391

یک ماه و اندی تا نوروز ...

یک ماه و چهار روز دیگه سال ٩١  تموم میشه!! اصلا باورم نمیشه اینقدر زود گذشت...ضمنا انگار قدیما این موقع ها آدم بیشتر حال و هوای عید داشت ،عید هم عیدهای قدیم... و اما رهام... دو هفته پیش حسابی سرما خورد و تب شدید داشت که با استامینوفن و بروفن و شیاف هم پایین نیومد و مجبور شدیم بهش دو نوبت آمپول بزنیم ،خیلی مریضی سختی بود و از اینکه می دیدم بیحال یه جا میشینه و تکون نمیخوره کلی غصه میخوردم... اما خوب خدا رو شکر که الان خوبه تازگیا بعد از کلی تمرین وقتی میگیم ببعی میگه؟ جواب میده ب ب . و هاپو هم میگه هاپ هاپ‌ ! ای خدا هم یاد گرفته بس که فضولی میکنه و من میگم ای خدا ! بچم اونقدر مهربونه که راه به راه میاد آدمو بوس میکنه و بغل ، د...
27 بهمن 1391