رهام کوچولو

هديه زيباي خدا

با اين كه تصميم گرفته بودم تند تند وبلاگ رهامو آپديت كنم باز هم نشدناراحت

اين وسط گوشيم رو دزد زد و يه چند وقتي داغ دارش بودم(تازه لباس مشكيمو دراوردم و فردا يه گوشي ديگه ميخرم نیشخند )

اما قرار بود عكسهاي تولد امسال پسرمو بذارم ، اصلا باورم نميشه رهام كوچولوي من دو ساله شده و اينقدر شيرين تر از هميشه !

تولد امسال رو خونه مامانم اينا گرفتيم ، هشتم آبان

 

اين بيسكوييتارم خودم درست كردم و مثل پارسال چند تاشو گذاشتم فريزر يادگارينیشخند

نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392ساعت 19:04 توسط شیما |

وايييي... باورم نميشه ، بالاخره تونستم بيام سراغ وبلاگ نويسي تشویق

اين دو ماه كلي سرم شلوغ بود ، اوايل شهريور بود كه تصميم گرفتم بخونم واسه ارشد ! با انگيزه و علاقه بسيار رفتم و دو تا كلاس كنكور و آزمونهاي پژوهش ثبت نام كردم و شروع كردم به پيدا كردن يه مهد كودك خوب واسه رهام...

يكي دو هفته هر روز با يه ليست بلندبالا ساعت 9 صبح با رهام بيدار مي شديم و مي رفتيم بازديد مهد كودك . رهام هم كه فكر مي كرد اين يه نوع تفريحه و كلي ذوق مي كرد بچم خنده خلاصه بعد از كلي تحقيق تو يه مهد خوب ثبت نام كرديم و قرار شد از روزي نيم ساعت شروع بشه مهد رفتن تا هر وقت كه كامل عادت كنه به مربي و محيط.

روز اول كه خودمم با رهام تو زمين بازي مهد بودم و كلي بچه بازي كرد و لذت برد ، روز دوم هم همينطور ، روز سوم قرار شد من يك ساعت بيرون كلاسشون بشينم كه اونطور كه من از مانيتور مي ديدم همه چيز خوب بود ... اما روز چهارم كه گذاشتمش مهد و اومدم خونه يه حس خيلي بدي داشتم... عذاب وجدان ، دلتنگي و فكر اعصابمو به هم مي ريخت... يه ذره مردد شدم و ديگه از اون انگيزه اي كه واسه درس داشتم خبري نبود ! اما روز پنجم هم كه ميشد چهارشنبه گذاشتمش مهد تا يه كم بيشتر فكر كنم...

ولي از لحظه اي كه رسيديم دم در مهد رهام چشماشو نيمه بست كه مثلا كسيو نمي بينه و فكر مي كرد بقيه هم اونو نمي بينن و پسرمو از مامانش جدا نميكنن ببرن تو كلاس !! خلاصه ديگه همونجا تصميم گرفتم از خير كلاس و درس و كنكور حداقل تا سال ديگه بگذرم و بشينم به بچه داريم برسم و از بودن كنار اين فرشته كوچولو لذت ببرم... بعدش هم با تحقيقاتي كه كردم مطمئن شدم بچه تا سه سالگي نبايد مهد بره مگر در موارد خاص و ضروري...

بعد از اون هم دو سه تا تولد رفتيم ... يه تولد دسته جمعي هم واسه ني ني هاي آباني گرفتيم... ديگه اين كه دو سه روز تعطيلات عيد قربان رو با دوستامون رفتيم شمال... هفته ي بعدش رفتيم مشهد و قرار شد اونجا يه تولد كوچولو واسه رهام بگيريم كه گرفتيم(تو پست بعدي عكساشو ميذارم)... بلافاصله بعد از تولد هم روز پنجشنبه برگشتيم تهران كه به تولد آوا و هانا برسيم كه رسيديم خدا رو شكر و كلي خوش گذشت... و حالا يه سري عكس از اين چند وقت:

اين عكسا مال تولد دسته جمعي بود ... كيك هم كه مي بينيد توسط بچه ها منهدم شده

اينا هم عكساي رهام و نيوشا ، شمال (رهام نيوشا رو مانا صدا مي زد!)


اين عكسا هم مال تولد مشكاته ، به تو ميگه سهام نیشخند خيلي هم همديگه رو دوست دارين.

اينا عكساي يه روز پارك با دوستاي من و رهام. عكس آخر هم پرنيان يكي از دوست خوشگلاي رهامچشمک

چند تا عكس زير هم نمونه كوچيكي از شيطونياته:

پرش از روي تشكهاي مبل !!

اگر جعبه دستمال كاغذي پيدا كني در عرض چند ثانيه اينجوري ميشه

دو تا عكس آخر هم رفته بوديم خريد ، كه رهام جاروي دم مغازه رو برداشت اول يه كم جاروكشي كرد و بعد هم با همون جارو فرار كرد كه من ازش نگيرمش خنده

 

نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392ساعت 20:06 توسط شیما |

ماه مرداد ، بهترين ماه سال ( چون تولد خودمه !! ) هم گذشت ... اين ماه رو به جز هفته اولش كامل مشهد بوديم و خدا رو شكر خوش گذشت...

مهموني و افطاري هاي زيادي دعوت شديم ، خريد هاي خوبي كرديم و آخرش هم كه عروسي دوست صميمي من بود و خيلي خوش گذشت.

رهام هم كه تو خونه مامانم اينا تا مي تونست با ابوالفضل آتيش مي سوزوند و كيف مي كرد... اونقدر خوب باهاش بازي مي كنه انگار هم سنشه ، همش هم در حال " ادودض " گفتنه ...

به بابام هم يك علاقه ي بسيار شديدي داره طوريكه وقتي بابام باشه از بغلش پايين نمياد. حتي وقتي بابام از بيرون ميومد خودشو لوس مي كرد و گريه و قهر كه چرا منو نبرده بودي ...

با عمه مهتابش هم خيلي خوب جوره و دو سه روز كامل تنها پيششون موند... واسه عروسي هم از ظهر تا نصفه شب گذاشتيمش اونجا كه حتي باهاشون مهموني هم رفته بود !

آخ آخ ... از نماز خوندنش نگفته بودم تا حالا !! روزي شونصد بار نماز ميخونه بسيار هم طولاني ... هر كدوم هفت-هشت-ده ركعت !!! اگر هم روسري شال يا چادر پيدا كنه كه حتما بايد يه نماز باهاش بخونه.

اينا عكساي يه نمازشه: (اونقدر طولاني بود كه از همه ركعتاش عكس گرفتم خخخخخ)

عكس زير هم با چادر نماز مامان ناهيده:

يه كار بامزه اي كه رهام ميكنه اينه كه وقتي كلاه بذاريم سرش مثل عروسك كوكي ناخودآگاه و سريع ميره سمت در و ميگه باي باي ! يعني ده بار هم كلاه رو از سرش برداريم و بذاريم همين كارو ميكنه ! اين از اون موقع هاست:

در حال خوردن لواشك ترش دستپخت عمه مهتاب:

يه روز ديدم صداش نمياد هر چي هم صداش كرديم جواب نداد (آخه مواقع عادي تا ميگيم رهام؟ ميگه اوم؟ )رفتم دنبالش با صحنه زير مواجه شدم: ( تبلت خان دايي جونشو پيدا كرده بود دور از چشم همه داشت بازي ميكرد !)

يه بار ديگه هم همينطور صداش نميومد كه ديديم از فرط خستگي در حال ماشين بازي خوابش برده:

عكسهاي زيرو خودش و داييش با قيافه هاي مختلف از  خودشون گرفتن :

( هر قيافه اي دربياري مثل دلقك تكرار ميكنه ، هر ادايي هم ايشون درميارن ما بايد عينا تكرار كنيم !)

اينم عكس رهام و دختر عموش:

اين عكس آخر هم نير جون از رهام گرفته در حال فضولي تو خونه خاله حديث ... خيليييييي عكس باحاليه

اينم از مرداد امسال... ديگه داريم به پاييز نزديك ميشيم و دو سالگي رهام عزيزم... به اميد سلامتي و 120 ساله شدن رهام و دوستاي همسن و سالش و مادر پدرهاشون ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 شهريور 1392ساعت 20:32 توسط شیما |

باز هم يه مدت طولاني آپديت نكردم! آخه رهام اصلا نميذاره لب تاپ روشن كنم... يا مياد دكمه هاشو ميكنه ،يا مانيتورشو فكر ميكنه مثل گوشي تاچ اسكرين هست و همش مياد گزينه هاي مختلفو ميزنه و وقني عمل نميكنن عصباني ميشه ، يا سي دي رامو سيصد بار باز و بسته ميكنه ، يا ميگه ناناي بذار و ولكن نيست... کلافه

بگذريم...

اين ماه خدا رو شكر كلي برنامه داشتيم و حوصلمون زياد سر نرفت ؛ سه روز با مامانم اينا و ماماني اينا رفتيم شمال ، هوا خوب بود و خوش گذشت. البته رهام از دريا مي ترسيد و از شن و ماسه هم بدش ميومد ، واسه همين همش تو بغل بود كنار دريا.

عوضش عاشق استخر و آب بازيه ، ما هم چند بار تو اين مدت برديمش استخر و كلي حال كرده كه عكساشو ميذارم.

بقيه اتفاقات رو با عكسها توضيح ميدم:

شمال، مايو پوشيده بره كنار دريا...

بعد كه ميره مي بينه نه از دريا خوشش مياد و نه از شن بازي...

ديگه نذاشت ازش عكس بگيريم.

عكس زير ژست رهامه وقتي عينك ميزنه! همچين خودشو ميگيره كه انگار چه خبره...

دو تا عكس بعدي هم مال خونه حديث جونه كه به افتخار يكي از دوستاي خوبمون " نهير " كه اومده بود تهران همه رو دعوت كرد اونجا. رهام هم كفشهاي منو پاش كرده بود و راه مي رفت

من عكس زيادي نگرفتم ولي دوستام عكسهاي خوبي تو وبلاگشون گذاشتن.

و اما عكسهاي استخرنیشخند سري اولي كه با صفورا رفتيم استخر به طرز ماهرانه اي گوشي آورد داخل استخر بچه ها و ازشون عكس گرفتيم. اين سري من هم با ترس و لرز گوشيمو بردم و ازشون عكس گرفتيم:

از راست به چپ:رهام-آوا-سبحان-مشكات

رهام همش ميرفت از لب استخر ميگفت يك دو سه و خودشو مينداخت تو آب و به زور لب استخر نشوندمش.

سري آخر يه عالمه بچه هاي ديگه هم اومدن و كلي خوش گذشت:

دعوا سر تيوپ...(آوا-رهام-درينا-آرميتا-رهام)

دعوا سر دمپايي...(آوا-آرميتا-راستين-آرتين- دو تا رهاما)

رهام ميخواست كلاه بذاره...( دو تا رهام ها، خيلي جالبه نه تنها اسماشون يكيه بلكه خيلي از كاراشونم مثل همه!)

بعد همه خواستن كلاه بذارن...(راستين-رهام و رهام)

بعد هم كلاه همديگرو بردارن...

بعد آوا مياد با تيوبش يه خودنمايي جلوي پسرا ميكنه...(مشكات-راستين-رهام-رهام-آوا)

ديگه از آب درمياييم و درحال خوردن نون بربري براي جبران انرژي از دست رفتهقلب

فعلا بای بای

نوشته شده در شنبه 29 تير 1392ساعت 19:08 توسط شیما |

اول از همه بگم  به دليل اتمام دوران تحصيلم كه به خاطر بسياري از مسائل مختلف و گاها پيچيده(!) اندكي طولاني شده بود بسيار خوشحالم !!! و به خودم تبريك ميگم ! نیشخندتشویقهورا

اين پنجشنبه و جمعه اي كه گذشت اولين " آخر هفته " اي بود كه دغدغه هيچ درس و كلاسي رو نداشتم و واسه همين بهم خوش گذشت...  عصر پنجشنبه خونه مريم جون (مامان هانا كوچولو) دعوت بوديم كه با رهام رفتيم اونجا. اولش كه رهام چسبيد به من چون از خواب بيدار شده بود ، ولي بعدش با بچه ها كلي بازي كردن و البته كلي فضولي ! رهام هر دو دقيقه يكبار مي رفت كفشامونو از دم در مي آورد و مي گفت دد ... تو آشپزخونه سرك مي كشيد و فندك گازشون رو همش مي زد ! چند تا از عكساش:

در حال خوردن ژله و توت فرنگي به همراه وانيا:

دنبال كفش ها:

به زور كلاغ پر و اتل متل براي چند لحظه دور هم نشونديمشون:

 

بعد از مهموني هم با ماماني اينا و خاله شكيبا و دايي ابوالفضل رفتيم درياچه چيتگر كه البته چون هوا تاريك شده بود چيزي از خود درياچه نديديم ولي جاي خوبي بود در كل. بهترين قسمتش آبنما و  فواره اش بود كه رهام كلي بازي كرد ، كلا بچه ها خيلي كيف كرده بودن فقط كاش يه كم محيطش بزرگتر بود چون از شلوغي رهام وسط اون بچه ها گم مي شد !

عكسهاي اب بازي:

ديروز يعني جمعه هم كه روز حماسه بودنیشخند و ما به همراه رهام در حماسه شركت كرديم و چنان حماسه اي آفريديم كه فقط خدا ميدونه چي بود... نیشخند

فعلا همين بای بای

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392ساعت 16:40 توسط شیما |

خيلي وقت بود وبلاگ آپديت نكرده بودم! اونم به خاطر شيطنت هاي رهامه كه نميتونم حتي چند لحظه هم تمركز كنم و چهار خط بنويسم! اونوقت نميدونم چه جوري ميخوام براي كنكور درس بخونم!؟؟ شايد چند ماهي به صورت نيمه وقت  يا مثلا سه روز در هفته بذارمش مهد و يه كم درس بخونم ... حتي فكر اينكه بخوام به ليسانس بسنده كنم يا بشينم و خانه داري كنم هم اذيتم ميكنه ، پس بايد حتما عزممو جزم كنم و ادامه بدم.

حالا بريم سر اصل مطلب ، يه سري قبل عيد رهامو بردم آتليه با سفره هفت سين عكس انداخت و چند تا عكس هم براي تقويمش گرفتم:

براي گرفتن همين چند تا عكس اونقدر شيطوني و فضولي كرد كه از ايكه تنهايي بردمش اتليه پشيمون شدم!

دوباره تو تعطيلات عيد با خاله شكيبا و دايي ابوالفضل رفتيم آتليه كه رهام با دايي جونش هم عكس داشته باشه، اين دفعه هم بسيار شيطوني كرد روي ميز و كمد و ... كم مونده بود از چترهاي عكاسي آويزون شه ديگه... ولي خوب شكيبا بود ويه كم كمكمون كرد:

رهام و دايي مهربونشقلب

نوشته شده در يکشنبه 5 خرداد 1392ساعت 2:17 توسط شیما |

صفورا جون واسه پنجشنبه همه دوستا رو دعوت كرده بود باغشون توي دركه ... من هم صبح زود(ساعت 9 كه براي من صبح خيلي زوده!) بيدار شدم و تا رهام خواب بود سه تا ظرف كيك درست كردم و رفتم حمام.بعد كلي لباس اتو كردم ، حاضر شديم و رفتيم دنبال شقايق جون و دخترش ليانا...

ساعتهاي 3و نيم بود رسيديم اونجا ، يه سري از بچه ها اومده بودن و خيلي هام بعد از ما رسيدن. تعدادمون نسبتا زياد بود و خيلي خوش گذشت... هر كدوم از بچه ها يه مدل بودن و تو يه سري از كارها مهارت داشتن! بعضيا به خصوص دخترها مثل آوا و پرنيان خيلي خوب  و كامل صحبت مي كردن... بنيا فوق العاده ناز داشت و خودشم واسه پسرا گرفته بود... آرتين بسيار كنجكاو بود و سرشو مينداخت پايين و شيطنتاشو ميكرد... علي ماشالا حسابي قلدر بود و خيلي بانمك... امير مهدي حسابي خنده رو و پر انرژي... آرتامهر خيلي شيطون و البته خودساخته بود كه يه دليلش داداش بزرگترش آريامهر بود... بنيتاي گلاره خيلي آروم بود و البته بامزه صحبت ميكرد مثلا به توپ ميگفت بال !... بنيتاي سارا هم آروم بود و عاشق گربه ها ... ليانا و هيراد و آيلين هم بسيار متشخص و آروم بودن...

رهام هم كلي شيطوني كرد و بهش خوش گذشت. به خصوص كه يك حوض اونجا بود با فواره دورش كه رهام اهرم باز و بسته كردن فواره رو پيدا كرده بود و يه ساعتي مشغول آب بازي بود كه بچه هاي ديگه هم بهش پيوستن و چند تا موش آب كشيده تحويل گرفتيم!! عوضش كلي كيف كردن

اينم يه سري از عكسا:

 

مذاكره سر توپ!!

 

 

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت 18:34 توسط شیما |

وای که چقدر زود 21 روز از سال 92 گذشت... اصلا آدم نمیفهمه کی صبح میشه کی شب! اما در هر حال خدا رو شکر زنده ایم و نفس می کشیم ...

امسال تعطیلات خوبی داشتیم و همش مسافرت بودیم ، عید دیدنی هم جای خاصی نرفتیم چون کل فامیل هم با ما تو سفر بودند.

یه روز قبل سال تحویل رفتیم شمال و سال تحویل اونجا بودیم.من و عمه شمسی تو سه روزی که شمال بودیم سه بار رفتیم کل مرکز خریدهای اونجا رو گشتیم که خیلی حال داد.رهام هم که واسه خودش کلی راه میرفت و ذوق میکرد، اونقدر شیطونی میکرد و خودسر شده بود که یهو دیدیم به سرعت برق از در یه ماشین که دم مرکز خرید پارک بود رفته بالا و نشسته پشته فرمونش!! همه این مراحل هم خیلی سریع انجام داده و  خدا رحم کرد بچم گم نشد یا ندزدیدنش!

جمعه دوم فروردین هم راه افتادیم سمت کرج که عمو مجتبی دو طبقه ویلا تو یه جای خیلی قشنگ گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود اونجا که اون هم خیلی خوش گذشت شبا دور هم میشستیم کلی حرف میزدیم ، پانتومیم بازی میکردیم ، پیاده روی ، استخر و خلاصه کلی کیف داد.دو شب هم اونجا بودیم و باز اومدیم یه تک پا تهران و مامانیم اینا و داییم رو دیدیم و از اونجایی که یازدهم عروسی دعوت بودیم  با مامانم رفتم دنبال لباس و بعد از اینکه 8 ساعت کل ونک و تجریش رو گشتیم  بالاخره یه لباس گرفتم .

همون روز یازدهم راه افتادیم به سمت مشهد و ساعت سه رسیدیم و من سریع رفتم آرایشگاه وبعدشم عروسی که اون هم بد نبود خدا رو شکر.

یه کار مهمی که تو این سفر انجام دادیم این بود که رهامو عقیقه کردیم. انگار یه باری از دوشمون برداشتن! آخه چند وقت بود بچم بدجور زمین میخورد و چشمش دو بار بدجور ضربه دید که منم همش ناراحت بودم چون بچه رو عقیقه نکردیم این بلاها سرش میاد!

یه روز هم دسته جمعی با عمه هاو زن عموهای رهام و بچه هاشون رفتیم سرزمین موج های آبی که بی نهایت خوش گذشت و کلی بازی کردیم.رهام و بچه های دیگه هم موندن پیش باباهاشون و بنده خدا عمه مهتاب هم پیششون موند و نیومد،جاش خیلی خالی بود اونجا اما دستش درد نکنه مراقب بچه ها بود تا ما برگردیم...

این عکس مال سفره هفت سین شماله که به زور سین هاشو جور کردیم و رهام هم اول بسم الله رفت سیبشو برداشت و گاز زد:

کلا نیم ساعت رفتیم کنار دریا که رهام می ترسید و از بغلمون پایین نمیومد...

عکسهای زیر مال کرجه که رهام همش تو محوطه بود و حاضر نبود بیاد تو! این پله هارم هزار بار بالا پایین رفت

اینجا هم از فرط خستگی گوشه مبل خوابش برده بود

وای این پسر ما عاشق هدفون شده میزاره گوشش و الکی خودشو تکون میده که یعنی داره آهنگ گوش میده!

 



نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردين 1392ساعت 20:51 توسط شیما |

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت دو و نیم بامداده! رهام رو باباش خوابونده و خودش هم خوابیده.

این چند روز سرمون شلوغ بوده و همش بیرون بودیم واسه کلاس و کار و خرید و مهمونی و ... . که البته با وجود خستگی این سرگرمی ها رو دوست دارم چون باعث میشه کمتر فکر و خیال کنم یا به عبارتی بیشتر در حال زندگی کنم تا توی گذشته و آینده ی خیالی...

دو هفته پیش رفتیم خونه سمانه جون و امیر مهدی کوچولو دوست رهام ، که خیلی خوش گذشت و رهام هم با دوستای فسقلیش تا میتونستن آتیش سوزوندن و خونه سمانه جونو  کن فیکون کردن ،یکی رو مبل بود یکی رو میز یکی تو کشوی میز یکی پشت یخچال تو آشپزخونه یکی در حال دویدن و  .........  تا جایی که یادمه اون روز آوا ، امیرمهدی ، لیانا ، پندار ، پرهام ، آرتا مهر ، وانیا ، آرتین ، یه رهام دیگه ، بنیتا ، دو تا آرمان ها ، هیراد و هانا و رهام خودمون با ماماناشون اونجا بودن!! دیگه خودتون حساب کنین چه خبر بود اونجا....

چند تا از عکسهای اونروز:

دیگه اینکه واسه سومین بار رفتی آرایشگاه

اینم عکسش که ببینی از سری پیش که رفته بودی این آرایشگاه تا حالا چقدر تغییر کردی:

یه روز حسان کوچولو اومده بود خونمون که خیلی قشنگ بهش ابراز محبت میکردی، اینم یه نمونه اش:

صبح ها اگه پرده ها رو بکشم کنار دیگه دائم پشت پرده است رهام ! بعدم با دست و پای سیاه باید به زور بیاریش کنار!

اینجا اگه دقت کنین یه عدد رهام پیدا میکنین که هنوز از خواب بیدار نشده رفته پشت پنجره!

بعد که صداش میکنی:

دیگه ساعت سه شده و ذهن و چشمهام دیگه یاری نمیکنه تا بازم از کارات بگم و عکساشو بذارم...

نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند 1391ساعت 2:22 توسط شیما |

یک ماه و چهار روز دیگه سال ٩١  تموم میشه!! اصلا باورم نمیشه اینقدر زود گذشت...ضمنا انگار قدیما این موقع ها آدم بیشتر حال و هوای عید داشت ،عید هم عیدهای قدیم...

و اما رهام... دو هفته پیش حسابی سرما خورد و تب شدید داشت که با استامینوفن و بروفن و شیاف هم پایین نیومد و مجبور شدیم بهش دو نوبت آمپول بزنیم ،خیلی مریضی سختی بود و از اینکه می دیدم بیحال یه جا میشینه و تکون نمیخوره کلی غصه میخوردم... اما خوب خدا رو شکر که الان خوبه

تازگیا بعد از کلی تمرین وقتی میگیم ببعی میگه؟ جواب میده ب ب . و هاپو هم میگه هاپ هاپ‌ ! ای خدا هم یاد گرفته بس که فضولی میکنه و من میگم ای خدا !

بچم اونقدر مهربونه که راه به راه میاد آدمو بوس میکنه و بغل ، دو تا هم میزنه پشتت به معنی محبت . دیگه اینکه همش دمپایی پاش میکنه تو خونه و راه میره و تلفن حرف میزنه !! یعنی اصلا امکان نداره صبح که پامیشه دمپایی پاش نکنه که البته اکثرا هم یه لنگه پاشه.

اینم یه سری از عکسای این چند وقت:

این دمپایی های خودته ولی خوب اکثرا دمپایی های من پاته!

عاشق تی کشیدنی!

وقتی میگیم چشمات کو؟  این شکلی میشی!

 

این عکس رهام و دوستاش هم مال دو سه ماه پیشه که یادم رفته بود بذارم؛ رهام، ارشاک ، پندار .

وقتی رو ماشینت وایمیستی و واسه خودت دست میزنی...

و در آخر دوتا عکس میزارم اولی رهام و دومی رو شما حدس بزنیدسوال نیشخند ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 27 بهمن 1391ساعت 0:03 توسط شیما |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد